باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

کتابی برای تمام سنین

 شازده کوچولو شاهکار اگزوپری کتابی ست که برای هر گروه سنی جواب میده لطیفترین شخصیتی که تا حالا نوشته شده شازده کوچولو که از یه سیاره کوچک به زمین میاد و . . . اگه کسی نخونده باشه نباید لحظه ای غفلت کنه  که حتما ترجمه محمد قاضی باشه من این قسمت رو گذاشتم که کتابای خوبی که خوندمو معرفی کنم که اصلا یادم رفت پست بذارم اینم برای جبران تا بعد . . . ...
20 مهر 1391

تمام سالهای پرشور من

چند روز پیش استاد نقشه برداری که مسن هم هستن برای کار با دوربین بردنمون حیاط دانشگاه خلاصه وقتی برگشتیم تو کلاس یه نصیحت پدرانه کردن که خانمها این اصلا کار خوبی نیست که توی جمع بخندن که روی صحبتش نه با خانمهای ٤٠ یا ٥٠ ساله (که بنظرمن اونم ایرادی نداره ) که با دخترهای ٢٠ ساله یا کمتر بیشتر بود البته بنده جز مسنهای کلاسم چون ٢٨ رو پرکردم . واقعا دلم واسه ی خودم , زن بودن و فرهنگ غلط تو این جامعه گرفت یادمه اون موقع ها که دبیرستانی بودیم اگه تو خیابون میخندیدیم یا باید نگاه های زیر چشمی و حرفهای در گوشی رو تحمل میکردیم یا حتی تذکر های مسخره آخه کسی نبود بگه تو این سالهای پرشور نوجوانی و جوانی اگه نخندیم پس کی . . . طوری شده بود که ایمان ...
20 مهر 1391

من سرم قلک نداره

باهات داشتم بازی میکردم چشمت افتاد به عکس عروسی ما ذوق کردی گفتی مامان عروس شده بودی , منم یهو ذوق زده شدم گفتم شما عروس بشی من خودمو میکشم , دورت میگردم , پول رو سرت میریزم یهویی یه مکثی کردی گفتی سرم ! من که سرم قلک نداره
20 مهر 1391

زندگی شیرین می شود

وای خدای من امروز بعد از مدتها لذت خانواده بودن رو چشیدیم از اونجایی که بابای شما خیلی کار میکن دانشگاه هم میره و منم دانشگاه میرم شما هم مهد ما فقط شبا همه کنار همیم امروز بابا سر کار نرفت که بره دانشگاه که چون خسته بود پشیمون شد و نرفت منم ظهر تا جلوی در دانشگاه برد و گفت می خوای نری منم از خدا خواسته نرفتم و ترجیح دادم بعد از مدتی لذت دورهم بودن رو بچشیم ( البته به گفته بچه ها استاد گفتن حذف ولی زرشک) خلاصه امروز زندگی شیرین می شود بود                        این عکس مال پارسال بچم مثل اینکه خیلی گشنه بود ...
19 مهر 1391

دختر عصبانی من

داشتی کارتون می دیدی من تو اتاق خواب بودم گفتی مامان این شلوارک اذیتم میکنه (از اونجایی که شما خیلی لاغری شلوارکت گاهی میاد پایین) بعد چند دقیقه اومدم دیدم رو مبل خوابیدی و شلوارکو چون به قول خودت اذیتت میکرد در آوردی مثل اینکه خیلی عصبانی بودی چون شورتتم همراش در آوردی ...
18 مهر 1391

روز سنجاقکی برای مامان

امروز حالم بهتر شد صبح در حالی که زیاد دوست نداشتی بری مهد برات گنگ گفتم که کجا میریم و کارای دانشگاه رو انجام دادم و رفتم بلاخره و . . . نمی دونم دعای دوستان بود یا شعر خواجه عبداله ولی میدونم  که یکی هست که حواسش هست به بندهاش خدایا عاشقتم   سنجاقک نماد تحول   این عکس در میراث فرهنگی یزد گرفته شده متاسفانه سنجاقکه مرده بود ...
17 مهر 1391